رنج ها را در سکوت و انزوا ی محض گریستن. و چه تلخ است خنده آن زمان که می خندی تا گريه هايت را پنهان کنی
و چه سخت است آرام و بی صدا در درون خود شکستن و چه عجيب است زندگی−همان کودکی که ما را بسان عروسکی بازيچه خود قرار داده و هر زمان به سویی می کشد
و تو آن زمان که رنج ديگران بر اندوهت می افزايد اما هيچ کس از رنج تو آگاه نيست، آن زمان که در اوج اندوه پناهی جز سایه گاه دیوار سرد و خاموش نمی يابی،آن زمان که بار غصه بر شانه هايت سنگينی می کند و انتظار کمک هيچ گاه به پايان نمی رسد،آن زمان که آرزوها را در گور سرد خاطرت دفن می کنی و بر چهره ات سيلی می زنی تا زير ضربه های غم،خم به ابرو نياوری،آن زمان که صدای گنگ و مبهم خنده در گلويت می شکند وبر سربغض های کهنه ات هجوم می آورد اما دستی نیست تا گره از بغض هايت بگشايد،
آن زمان که در کوچه پس کوچه های تاريک زندگی ات تک ستاره ای فا نوس راهت نيست، آن زمان که هيچ کس صدای فرياد های بی صدايت را نمی شنود، آن زمان که هيچ کس تو را حس نمی کند و آن زمان که هم زبان تو همدل ديگری است، تنهايی را با تمام وجود حس می کنی. و چه غم انگيز است تنهايی... خسته شده ام..... خدا..................................... کاش هنوز اونقدر بچه بودیم که غصههامون تو آغوش مادرامون با یه نوازش مادرانه فراموش میشد... و دردهامون با یه بوسهی مهربانانهاش... کاش هنوز اونقدر بچه بودم که که چینهای چادر مادرم میتونست منو از مشکلات حفظ کنه کاش هنوز بچه بودم!! اون وقت! با گریه دلمو میگرفتم جلوش و بهش نشون میدادم چطور... تا با لبخندی... میبوسیدش و دست میکشید رو موهام... گونهام رو نوازش میکرد... اشکامو پاک می کرد و با همون لبخندش آروم می گفت: خوب میشه! ببین امروز چقدر بزرگ شدی!! و من سرمو میذاشتم رو دامنش تا همه تلخیهام رو از گریه کنم... میدونم هنوز بلده تکه به تکهی دلم رو آروم کنه میدونم هنوز میتونه ترک به ترکش رو با مهر پر کنه میدونم همه عطش دلم رو با عشق سیراب میکنه... میدونم! ولی میترسم میترسم غم رو مهمون دل مهربونی کنم که نگاهش مرحم دردهامه کاش هنوز بچه بودم... کاش...کاش. هميشه فكر مي كردم دلِ من اندازش هميني كه هست مي مونه شايد اندازة يه مشت، ولي از وقتي غم و غصه ها، تنهايي ها و دل تنگي هاي بي تو بودن رو توش ريختم انقده بزرگ شده كه ميشه همة غصه هاي دنيا رو توش جا داد ولي وقتي تو باشي ديگه غمي ندارم، ديگه تنها نيستم كه بخوام تو قلبم جا بدم و اونوقت همة قلبم با شاديهاش، با مهربونياش مالِ تو ميشه، انقده بزرگ هست كه احساسِ دل تنگي نكني چون به خاطرِ دل تنگي هايي كه من كشيدم خيلي بزرگ شده ولي كاش مي اومدي، آخه مي ترسم اين دلم بي تو دل تنگتر بشه و تنهايِ تنها. دلِ تنگي كه تنها خصوصيتش اينه كه از تنگ بودن به وسعتِ آسمونها و درياها رسيده. نامه های من به جز یک مشت کاغذ پاره نیست صد هزار افسوس اما جز نوشتن چاره نیست مینویسم مینویسم نامه هایی بی جواب نامه ها و گریه لالایی من وقت خواب نامه بر گلبرگ شب بوها وبر امواج نور نامه حتی روی شبنم روی باران روی گور مینویسم من که عمری با نگاهت زیستم گاهی از من یاد کن اکنون که دیگرنیستم در جوابم شاید او حتی نگوید کیستی شاید او حتی نگوید لایق من نیستی مینویسم نامه و روزی از اینجا میروم با خیال او ولی تنهای تنها می روم روزگاریست که همه عرض بدن میخواهند از عشق فقط چشم ودهن می خواهند دیو هستند ولی مثه پری میپوشند. همه گرگانی که لباس عاشقی میپوشند چرا با این که میدانم خطا کرده هنوز دلگرم امیدم که برگرده////// دردیست درد عشق که درمان نمی شود درمان عشق تا ندهی جان نمی شود باید که بگذری چو رستم ز هفت خوان سخت است دل بریدن و آسان نمی شود انجا که عشق را به ریا رنگ میزنند زهری دگر به تلخی هجران نمی شود از انچه کرد مهر تو با بینوا دلم شرحش بیان به دفتر و دیوان نمی شود............... واسه کمتر کسی خوبی مینویسه یکی لبهاش همیشه غرق خنده ست یکی پلکهاش حتی تو خوابم خیس خیس لا لا لا نخواب زندو نه دنیا سر ناسازگاری داره با ما بشین باز هم دعا کن واسه اون ...اون که مارو گذاشت تنهای تنها.... لا لا لا نخواب اون راه دوره خدا میدونه که حالش چه جوره... توی خلوت میگم اینجا کسی نیست...خداییش که دلم خیلی صبوره... لا لا لا نخواب تیرست چراغم مث آتشفشان می مونه داغم .... به جون گلدونا کم غصه ای نیست...هزار شب شد هزار شب شد نیومد باز سراغم.... لا لا لا نخواب خواب که دوا نیست ...دل دیوونه داشتن که خطا نیست میگن دست ار سرش بردار نمیشه...اخه عاشق شدن که دست مانیست لا لا لا نخواب تلخ جدایی کمر خم میشه زیر بی وفایی تو بیدار باش همه تو خواب نازن بر ای کی بخونم پس لا لا یی؟ لا لالا نخواب تنهایی زرده اگه طولا نی شه مث یه درده اگه چشم انتظار باشی که هیچی...دروغ میگی به دل که بر میگرده... لا لا لا اینم بود سرنوشتم ..این از امروز این هم از گذشتم نمیخوابم تا تو برگردی یک روز منم خوابو واسه اون روز گذاشتم... شب است و پنجره اميدم باز است نسيم شبانگاهان مژگانم را نوازش ميدهند قاصدكي رابا نسيم ميفرستم تا سلام مرا به تو برساند... ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ... کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ... کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم... و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است... میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم... کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم... میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود... میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ... انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ... شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي ! تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد! تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛ هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... ! براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!! از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم.......................... چون تاحالا تنها نبودی بادل خودم درد دل میکنم غصه نخور تنهایی رو دوست داشته باش تا زنده باشی سرنوشت ماهم تنهایی اما هنوزم به خودم امیدوارم چون انقدر دلهایی هست که پر از دلهای پاک و ناپاک اند و حسرت یک لحظه تنهایی رو میخورن با این تنهایی متولد شدم بزرگ شدم و خواهم مرد اما داغونم تمام وجودم از تنهایی به درد افتاده دیگه نمی تونم دیگه طاغت این همه تنهایی و ندارم داغونه داغونم واسه همین می خوام وبلاگم و واسه همیشه تعطیل کنم وبرای آخرین مطلب شعری از استاد ایرج بستامی نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد برای زنده کردن یاد استاد شعرش رو بخونید خداحافظ و نگهداره همتون گلپونه های وحشی دشت امیدم وقت سحر شد خاموشی شب رفت و فردایی دگر شد من ماندم تنهایه تنها من ماندم تنها میان سیر غمها حبیبم سیر غمها گلپونه ها نامحربانی آتشم زد آتشم زد گلپونه ها بی هم زبانی آتشم زد میخواهم اکنون تا سحر گاهان بخوانم افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم من ماندم تنهای تنها من ماندم تنها خدا حافظ دوستای عزیزم سلام بهونه ی قشنگ من برای زندگی اره منم همون دیوونه ی همیشگی فدای مهربونیات چه میکنی با سرنوشت دلم واست تنگ شده بود این نامه رو واست نوشت حال منو اگه بخوای رنگ گلای قالیه جای نگاهت بدجوری توی صحن چشمام خالیه ابرا همه پیشه منن اینجا هوا پر از غمه از غصه هام هرچی بگم جون خودت بازم کمه دیشب دلم گرفته بود رفتم کنار اسمون فریاد زدم یا تو بیا یا منو پیشت برسون فدای تو نمیدونی بی تو چه دردی میکشم حقیقتو واست بگم به اخر خط رسیدم رفتی و من تنها شدم با غصه های زندگی قسمت تو سفر شد و قسمت من اوارگی نمیدونی چقدر دلم تنگ برای دیدنت مهربونیات نوازشات بوسیدنت بخاطرت مونده یکی همیشه چشم به راهته یه قلب تنها و کبود هلاک یه نگاهت من میدونم همین روزا عشق من از یادت میره بعدش خبر میدن بیا که داره دوستت میمیره روزات بلند یا کوتاه دوست شدی اونجا باکسی بیشتر ازین منو نظار تو غصه و دلواپسی یوقت منو گم نکنی تو دوده و شهر غریب یه سرزمین غربته با صدتا نیرنگو فریب فدای تو یه وقت شبا بی خوابی خستت نکنه غم غریبی عزیزم سرد و شکستت نکنه چادر شب لطیفتو از روت شبا پس نزنی تنگ بلور ابتو یوقت ناقافل نشکنی اگه واست زحمتی نیست بر سر عهدمون بمون منم تورو سپردمت دست خدای مهربون راستی دیروز بارون اومد منو خیالت تر شدیم رفتیم تو قلب اسمون با ابرا همسفر شدیم از وقتی رفتی اسمونمون پر کبوتره زخم دلم خوب نشده از وقتی رفتی بدتره غصه نخور تا تو بیای حال منم اینجوریه تو از خودت واسم بگو بدون من خوش میگذره دلت میخواد میومدم یا تنها رفتی بهتره از وقتی رفتی تو چشمام فقط شده کاسه ی خون یه چشمم بدره چشم دیگم به اسمون یادت میاد گریه - هامو ریختم کنار پنجره داد کشیدم تورو خدا نامه بده یادت نره یادت میاد خندیدیو گفتی حالا بذار برم تو رفتیو من تا حالا کنار در منتظرم امروز دیدم دیگه داری منو فراموش میکنی فانوس ارزوهامونو داری خاموش میکنی گفتم واست نامه بدم نگی عجب چه بیوفاست با اینکه من خوب میدونم جواب نامه با خداست عکسای نازنینتو با چندتا گل کنارمه یه بغض کهنه چند روزه دائم در انتظارمه تنها دلیل زندگیم با یه غمی دوست دارم داغ دلم تازه میشه اسمتو وقتی میارم وقتی تو نیستی چه کنم با این دل بهونه گیر مگه نگوفتم چشتو از چشم من هیچوقت نگیر حرف منو به دل نگیر همش مال غریبیه تو رفتی من تنها شدم چه دنیای عجیبیه زود تر بیا اینجا بدون تو واسم جهنمه تحملی که تو دادی دیگه داره تموم میشه مگه نگفتی همه جا مال منی تا همیشه دلم واست شور میزنه این دلو بیخبر نزار تورو خدا با خوبیات رو هیچ دلی اثر نزار فکر نکنی از راه دور دارم سفارش میکنم به جون تو فقط دارم یقدره خواهش میکنم اشک بی کسی من گونه هامو می سوزونه تا میاد خنده ای رو لبهای من جون بگیره یاد چشمات روی لبخند منو می پوشونه آری ! من می میرم و آرزوی دیدار دوباره ات را با خود به گور می برم لباسی سفید بر تنم می پوشانند و مرا به خوابی آرام دعوت می کنند دستهایم را به روی هم و بر روی سینه ام می گذارند پاهایم را در کنار هم چشمانم را می بندند دهانم را می بندند و آنگاه تمام بدنم را در میان پارچه ای سفید می پوشانند دستهایم دیگر توان باز شدن ندارند تا آغوشم را برایت باز کنم ، نه توان باز شدن دارند و نه توان تکان خوردن تا دوباره برایت دست تکان دهم پاهایم بی حرکت است ، و نمی توانم به دنبالت بدوم چشم هایم بسته است و هیچ نمی توان دید دهانم بسته است و هیچ نمی توان گفت باور نمی کنم سالها در انتظارت ، چو شمعی سوختم و آب شدم ، سالها از دوریت نالیدم و اشک همراه همیشگیم شده بود اما حال که نه می توان گریست و نه می توان حرف زد و نه حالا ، تو رو به روی من ایستادی ؟ به من می نگری ؟ تو گریه می کنی ؟ خدایا این دنیا چقدر کوچک است بدن ضعیف و خسته ام را روی دستها به سوی آرامگاه ابدیم می برند می ترسم اما خوشحالم می ترسم چون باید سفری جدید آغاز کنم و خوشحالم چرا که دیگر از این همه خستگی و انتظار آسوده می شوم مرا آرام به درون قبر می فرستند یکی نام مرا صدا می زند یکی مرا تکان می دهد یکی فریاد می زند و گریه می کند اما تو تو ! اجازه ورود به حریمم را نداشتی بالاخره زمان آن رسید که تو هم بخواهی مرا ببینی و به تو اجازه داده نشود حال می فهمی که من چه کشیدم و هیچ بر زبان نیاوردم ؟ آری ! تو نامحرمی ، و نمی توانی در میان جمع محرمان حاضر شوی و به نظاره چهره خسته من بنشینی یکی سنگ برروی من می گذارد و یکی با ناله می گوید سنگ بر صورت پسرم مگذار ... او طاقت تاریکی ندارد آه مادر کاش می دانستی که من مدتهاست در تاریکی و تنهایی به سرمی برم ومن در تاریکی غرق شدم ! اما تاریکی که امید آمدن نور را در دلم روشن می ساخت صدای ريخته شدن خاک بر روی سنگ را می شنیدم آری ! کار تمام شد و دیگر محرم و نامحرم می توانستند بر سر مزارم حاضر شوند مدتی گذشت می دیدم ... آری دیگر می دیدم ... می توانستم بگویم ... بگریم ... لبخند زنم ... راه روم مادرم را از روی خاک مزارم بلند کردند و با هر سختی با خود بردند همه رفتند اما تو چرا ماندی ؟!! تو چرا نمی روی ؟ برو ! برو و همانگونه که تا کنون بدون من زندگی کردی ، زندگی خود را ادامه بده برایم نه جالب است و نه غم انگیز که تو اینگونه در کنار مزار من زانو زده ای و گریه می کنی و گلهای روی مزارم را پرپر می کنی خبر نداری که گل وجودم را هم اینگونه پرپر کردی اما نه دلم به درد آمده ای کاش زودتر از اینها می آمدی تا می دیدی که از بس انتظار کشیدم و از دوریت نالیدم و گریستم به چه روزی افتادم من ! همانی که روزی او را ماه خود می نامیدی ، به ستاره کم سویی مبدل شده بودم گریه کن ! گریه کن که هر چه اشک بریزی باز هم کم است چرا که من یک عمر برایت گریستم اما مهم نیست عشق فراتر از این حرفهاست می بخشمت و برایت آرزوی خوشبختی می کنم حال برو اما باز هم به سراغم بیا ، چرا که اینجا دیگر عکسی از تو در دستم نیست تا شب و روز بدان خیره شوم خودت بیا که دلتنگی ، بیش از این بر جانم چنگ نیندازد خداحافظ خداحافظ تمام زندگیم ادمك اخر دنياست بخند / ادمك مرگ همين جاست بخند دست خطي كه تو را عاشق كرد / شوخي كاغذي ماست بخند ادمك خر نشوي گريه كني / كل دنيا سراب است بخند ان خدايي كه بزرگش خواندي / به خدا مثل تو تنهاست بخند تو زندگيم همش اينو تو گوشو ذهنم زمزمه ميكردم كه خدا هيچ وقت عاشقارو تنها نميزار تا اينكه يه روز باروني عاشق يكي شدم.............همون روز تو تابستون كه هوا خيلي گرم بود. يه دفعه اسمون شروع به گريه كردن كرد منم رفتم زير بارون خدارو به خداييش قسم دادم كه هيچ وقت عشقمو ازم نگيره ........ انگارخدااصراردلمونفهميد .............................................................................................................. تنهام گذاشت........ تنهام گذاشت.............تنهام گذاشت..................... خدايا مگه خودت نگفته بودي عاشقارو هيچ وقت تنها نميزاري پس چي شد؟؟؟؟؟؟............... وااااااااااااااي دلم ........................................................ حالا كه تنها شدم به خدايي خداييت قسمت ميدم تنهاييمو ازم نگير من كه تازه دارم به تنهايي عادت ميكنم........ نميخوام دوباره اسير يه نامرد ديگه كه دلشون از جنس سنگه بشم................... اما نه پشت هر در بسته اي خداييست كه داشتنش جبران همه نداشته هاست................
در فروغ لحظه هاي واپسين چه سخت است بي تو رفتن ....! و چه سخت است بي تو بودن ...! هميشه قصه هاي آشنايي ناتمام خواهند ماند ...! هميشه لحظه هاي با تو بودن پيش رو يم خواهند ماند ...! و تو هيچ نميداني که چقدر از قاب پنجره دل ترا دزدانه به چشمانم هديه کرده ام؟
ديشب در راهي بودم که هيچ کس نبود مرا از مقصدم سوالي کند.و هيچ کس زير باران گريه ام را نديد ...! در راهي که تنها ياد تو بود و انديشه تو چقدر با پاهاي پياده تمامي راه را تا صبح دويدم ...! و در تمام رهگذرم سبزه زار نبود و پاي من پر از آبله شد ...! فقط جاده هاي وحشت آسفالت هاي داغ بود و چراغهاي نئون و ماشيهاي تمدني که از کنارم ميگذشتند ولي تو را که مي جستم در ميانشان نبودي ...؟ و تو هيچ نديدي چقدر تو را در گستاخ ترين افکارم و احمقانه ترين انديشه ام گشتم ...! همه جا را گشتم ...! گذشته ام را حالم و آينده ام را ...! ولي هرگز نبودي زماني را که ترا نياز بود ...! ديگر خنده هامان را از ياد برده ايم .
ديگر نه من مانده ام نه تو ...! چرا ديگر کلامي از مهر همچون گذشته چنگي بر دلمان نميزند و تمامي افکار پوچ و در هم و برهم انديشه هاي که هرگز ارزشي اينچنين تفکر و دور زيستنت از من نداشت را پيشه راهت کردي ؟
مگر زيستن مان غير از شهد شيرين بخشيدن دو نگاه و دو عشق بود ...؟ مگر از يک آسان زيستن و آرام زيستن چيزي جز يک عشق ميخواستيم ، که چنگي بر دلت نزد ...؟

![]()
محض اطلاع من اصلا ساده نیستم ! محبت را ز سنگ باید جستجو کرد !!!
به چه چیز!؟
به شكست دل من
یا به پیروزی خویش !؟
به چه می خندی...!؟
به نگاهم كه چه مستانه تو را باور كرد!؟
یا به افسونگریه چشمانت
كه مرا سوخت و خاكستر كرد...!؟
به چه می خندی !؟
به دل ساده ی من می خندی
كه دگر تا به ابد نیز به فكر خود نیست !؟
یا به جفایت كه مرا زیر غرورت له كرد !؟
به چه می خندی !؟
به هم آغوشی من با غم ها
یا به ........
خنده داراست.....بخند !!![]()
![]()
و چه تنهایم در این غربت که تو هم از من رویگردانی
و اینک باز به سوی تو آمدم تا اندکی از درد درونم را برایت باز گویم
و خدایا تو بهتر میدانی آنچه درونم است
تنهایی و بی کسی ام را دیده ای ,دربه دری و آوارگی ام را و هزارو یک درد که بزرگترینش ناامیدی است .خدایا همه را کنار گذاشته ام اما با ناامیدی و بی هدفی نمی توانم بسازم
صبرم بسیار است اما........................
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم![]()

![]()
![]()
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست....تنهایی را دوست دارم زیرا
عشق دروغی در آن نیست.تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم....تنهایی
را دوست دارم زیرا در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم نشست و انتظار
کشیدنم را پنهان خواهم کرد. گاهی وقتا که می خوام به یاد تو گریه کنم
![]()

![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |



